پسر نازنینم
قدم گذاشته ای بر زمینی که پیمودن مسیر در آن گاه بر تو سخت و دشوار است و گاه سهل و آسان.
مهم آن است به گونه ای قدم بگذاری که ردپای بودنت همیشه با خاطری خوش بر همگان مانا بماند.
نگذار زمین و آسمان سرنوشتت را تعیین کند .
نه آمدن دست تو بوده و نه رفتنت.
آمدن و رفتن دو نقطه اند ، این که چگونه بهم وصل شوند ، هنر توست.
انسان بودن در روشنی یا پلید بودن در تاریکی.
نامت به نیکی همیشه ماندگار
برچسبها: اشکان تقوی دیلمی پور
نسیم با عطری روح بخش به این سوی و آن سوی می دود

و زمین عاشقانه جان می بخشد
چکاوکان میخوانند سرود عشق و امید را
آری قلب زمان تپید
آغاز کن نوای سبز رویاندن را
و به فراموشی بسپار زمستان تلخ گذشته را
که اکنون بهار توست ...
" گرگ و میش"
بی تو کمر پنجره ها می شکند برگرد که خانه ام به تو تکیه کند
سیگار پشت سیگار
چشمهای دوخته به در
پیرمردی خسته از روزگار
بر روی صندلی سرد
انتظار و انتظار ...
انتظاری خاکستری
و چشمانی کم سو به امید دیدار
کام به کام دود می شود سیگار
و چه تلخ است کام سیگار انتظار ...
ساعت ها چه کند در گذرند و روز ها چه دیر از تقویم روی دیوار خط میخورند.
اشکان عزیزم
طلوعی باش بر سرزمین یخ زده درونمان و بدان قلبهایمان به امید آمدنت می تپد.
بعد از مدت ها سلام
وقتی پا گذاشتم به دفترچه مجازیم و ورق زدم گذشته ام را، میبینم که دیگر از میش کوچولوی من چیزی نمانده و همه اش را گرگ بلعیده .
تصمیم گرفتم دوباره چوپانی باشم برای میش خویش و گرگی که بودنش هم برایم لذت بخش بود را برهانم.
این روزها با گذشته ام فرسنگ ها فاصله دارم گذشته ای که چه خوب بود و چه بد اکنون دلتنگش هستم.
کاش در این روزهای منتهی به عید دست سخاوت هم نوع بیشتر از پیش به یاری فرزندان این مرز و بوم می شتافت تا همه بوی بهار و نو شدن را استشمام کنند.
کاش در جای جای دلهایمان بیاد پدر و مادرهایی باشیم که ایام عید بجای تنگ دستی و شرمندگی لبخند بر لبهایشان بنشیند .
آری درست است که نمیشود تنها به جنگ فقر مردم جامعه رفت اما شاد کردن دل یک کودک آنچنان سخت نیس.
روزی معلمی همه ی دانش آموزانش را به خط کرد و از آنها پرسید :مهمترین لحظه ی زندگیتان چه زمانیست؟ قرار معلم این بود که هرکسی که پاسخ اشتباه بدهد از کلاس خارج شود
یکایک بچه ها بخاطر پاسخ غلطی که می دادند از کلاس خارج می شدند و فقط نفر آخر ماند و پاسخش صحیح بود، او پاسخ داده بود که همین الان (اکنون) مهمترین لحظه ی زندگی من است .
درست است مهمترین لحظات ما در همان لحظه ای که هستیم خواهد بود .اگر الان خود را با دقت و ظرافت و توجه بسازیم آینده ی ما و گذشته ای که اکنون روزهای روز های قبلمان بوده است ساخته خواهند شد .پس افکارمان و انرژیمان را صرف گذشته ای که دیگر گذشته و امکان بازگشتش نیست و آینده ای که هر لحظه ممکن است در آن تغییر بوجود بیاید نکنیم.
چه دوریم از هم و چه دلتنگ برای هم .
این را از صدای خسته یمان هم میتوان فهمید.
خزان ، زندگیمان را پژمرد اما به انتظار مینشینیم برای بهاری دیگر.
آری میدانم پای ثانیه ها و دقیقه ها سنگ شده و به آرامی به جلو حرکت میکند اما سرمای سرد با تجسم بهار زیبا قابل تحمل است .
به انتظارم بمان که دیدار نزدیک است.
مثلا آن پرنده ی رو شاخه ی درخت هم میتوانست از بدو تولد در قفسی که انسانها برایش ساخته اند زندگی کند و هرگز اینگونه بالهایش را نگشاید. آزادی همه موجودات علاوه بر کمی بخت و اقبال به تفکر و شعور و قدرت خویش وابسته بوده و انتخاب جور و سختی روزگار و یا رهایی از مشکلات تا حدود زیادی به نوع تفکر او به زندگی بستگی داشته است .
بحق با تغییر نگرش به زندگی بسیاری از مشکلات و محدودیتهایی که شاید خود برای خود ساخته ایم قابل حل
است.
---------------پاورقی-------------------------------------------
همیشه به این موضوع فکر میکردم که شکارچی کبوتر وقتی کبوترانش را به سمت کبوتر غریبه پرواز میدهد تا اورا شکار کند چرا کبوتر های جلد شده اش به کبوتر غریبه نمی گویند که ما دامی هستیم برای در بند کردنت و فریب حیله ی پرواز دست جمعی ما و گندمی که در زیر پاهایمان گسترانیده شده را نخور.
یعنی آنها هم حاضرند که هم نوع خویش را به انسانی جبار بفروشند؟یا شاید هم کبوتر غریبه از این موضوع خبر دارد و حاضر است برای بدست آوردن دانه ای گندم آزادی خویش را رها کند.
قوانین جنگل با قوانین جوامع بشری تفاوت چندانی ندارد .
همیشه آنکه پر زورتر بوده خورنده و آنکه ضعیفتر بوده خورده می شود.
گاهی باید جنگید و گاهی باید دل از آنچه که داشته ای بکشی و قدم در مسیر دیگری بنهی.
در هوای گرگ و میشی که تاریکیش به روشنی غلبه میکند افتادن در چاله ای که دیگران برایت ساخته اند محتمل تر است.
در این روزهای شدیدا گرگ و میشیم به دنبال چراغی میگردم
اما بنظر بیشتر از چراغ به نردبانی احتیاج دارم که از این گودال مخوف بیرون آیم.
پاورقی--------------------------------
روزگاری فکر میکردم که باید به دیگرون با تمام وجودم کمک کنم تا دیگرون هم با تمام وجود برام تلاش کنند .
شنیدم که این یکی از تفکرات گروه آنارشیسم بوده .اما حالا میفهمم که تفکر غلطیه
تفکری که در همون مرحله ی حرف مونده و کسی برای دیگری نیست .
در کجای قانون مساوات خدا نوشته شده که یک کودک هرگز آغوش پدر را نفهمد و همیشه طعم تلخ تنهایی و بی سرپناهی را باید بچشد و یا زنی درد بی همسری و بی سرپناهی را تا ابد به جان بخرد و یا در
گوشه ای از جهان هرروز مردمانش شاهد کشته شدن عزیزانشان باشند و هر روز جنگ و ترس و ارعاب و تهدید روزیشان باشد و یا مردمان آفریقا در پیچ و خم زندگیشان با طعم تلخ گشنگی و بی آبی دست و پنجه نرم کنند و هر روز هزاران بار با آرزوی مرگشان شب را به صبح برسانند.چرا همه ی جنبه های مثبت حکمت برای از ما بهتران هست و طبقه ی ضعیف جامعه همیشه از حکمت خداوند سهم تلخی ها نصیبشان می گردد از این مساوات خدا و حکمت او سخت در عجبم. باید در آن لوح دست برد و با خودکاری قرمز نوشت: مساوات دروغی است برای توجیه نا عدالتی ها و استسمار مردم در کادویی مجلل و زیبا به نام حکمت خدا. البته میدانم به جرم این تصحیح باید جهنمی شوم و در طبقه هفتم جهنم خدای خویش در آن آتش داغ بسوزم اما خالقم اینگونه به من آموخته که هرگز به زور و تهدید افکارم را عوض نکنم
آری نباید همه اتفاقات به نام حکمت خداوند تمام شود .
ما انسانها دچار جبر جغرافیای شده ایم .شاید اگر در نقطه ای دیگر از این جهان به دنیا می آمدیم اکنون روزگارمان و پیشامدهای زندگیمان جور دیگری بود و شاید اگر خودکامگان عالم زندگی را برای هم نوع تلخ نمیکرند هرگز شاهد جنگ و خونریزی نمی بودیم .
شاید اگر فرهنگ جامعه ی ما جور دیگری بود همسر و فرزند هرگز اینگونه تنها و بی کس نمی شدند و هزاران شاید دیگر که به دست خودمان قابل تغییر است ...
بند کفشهایت را محکم ببند. سفری طولانی در پیش داری. به کجا؟ به گذشته ی دور.
به زمانی که هنوز طفلی بیش نبوده ای و نیازمند به همه چیز و همه کس
دستان کوچکت نیازمند دستان محکم و پر صلابت پدرت بود و با هر اخم مادرت دلت فرو میریخت و با تمام وجودت از ناراحت کردنش رنجور میشدی.
خوش آمدی به گذشته ات.خوب نگاه کن. ببین چگونه هر حرف و هر کلام را بارها و بارها با تو تمرین میکنند تا تو نیز بتوانی لب بگشایی تا خواسته هایت را بگویی.
ببین برای راه افتادنت دستانت را میگیرند و همگام با تو تاتی تاتی می کنند.تب کرده ای و مادرت کنارت تا صبح پاشوره ات میکند.
بنگر که وقتی عروسک میخواستی و یا دوچرخه و یا ... چگونه زمین و زمان را بر سرت می آوردی و چگونه در پی خواسته ات می دویدنند.
بیا از این قسمت زندگیت رد شویم و به جوانیت برسیم. بنگر زمانی که به جهت تنبلی و درس نخواندنت آن بندگان خدا را مجبور کردی که تمام وجودشان را برای رفتنت به دانشگاه غیر دولتی خرج کنند و پدرت سه شیفت و کار می کرد و مادرت لقمه ی غذایش را جیره بندی میکرد.
وقتی که دانشگاهت تمام شد عاشق دختر همسایه شدی و محبت را در نگاه او دیدی و حالا انگار با آن دو رنج کشیده کاری نداری.چه بر سرت آمد از سفر گذشته ات خسته شده ای ؟پس حالا بنشین و استراحت کن .کمی تامل کن به آینده ات فکر کن، آینده ای که فرزندانت برایت خواهند ساخت .
میتوانی تحمل کنی نق زدن فرزندی که سالیان سال برایش زحمت کشیده ای و حالا که به کمکش احتیاج داری ، "یک لیوان آب را با هزاران بار اوف و خسته ام کرده ای" گفتن بخوری؟
به آینده ات رحم کن و به قلبهایی که شکسته ای که سرنوشت آن چه کرده ای را برایت به نمایش می گذارد.
------------------------پاورقی:-----------------------------------------------------------
روزی مادر خدا بیامرزم به یکی از اقوام گفت تو که اینقدر از مادرت گله میکنی از تو میخوام برای یک روز به نیابت نه ماه بارداری مادرت تخم مرغی را,با پارچه ای رو شکمت ببندی و تا فردا با خودت حمل کنی. اگر تا صبح آن تخم مرغ سالم موند اونوقت مختاری به گفتن هر حرف ناسزایی به مادرت .
تجربه ی جالبی بود .شمام تجربه کنید
آن دختر اکنون خوب قدر مادرش را میداند و عاشق مادرش هست...
در همه ی ادوار گذشته انسانها به قدرتی نامتنهایی و نیرویی ماورایی که آنها را از گزند تهدیدات و خطرات در امان نگاه داشته و در همه حال با آنها بوده است ایمان داشته اند.
این قدرت لایزال که گاه به چشم یک بت و گاه به چشم خدایان با گرایش های مختلف و گاه به شکل حیوانات و گاه به شکل خدایی واحد که نه زاده شده ی خلق خود بوده و نه هرگز دیده شده است همراه او بوده.
حال باید در خود بنگریم که ما چگونه خدایمان را باور کرده ایم.
آیا او را همیشه و در همه حال خواسته ایم و یا بعد از هر مشکل و هر نقصانی به او ایمان آورده ایم.
بنگریم که خدایمان خدایی برای تمام فصول هست
اطاعت از فرمان های او را به رسم بندگی پذیرفته ایم و یا ترس از دچار شدن به عقوبت عدم فرمانبرداریش ما را به اطاعت از او مجاب کرده است.
بنگریم که اگر بندگیمان بر اساس نیازهای روزمره متغیر بوده، هرگز خود را بنده ی او ندانیم که این جز دروغ و ریا و خود پسندی چیزی نیست.
وظیفه ی خودم دانستم که به جامعه ی کنابخوانی و حقیقت جوی کشور تبریک عرض کنم و امیدوارم امسال در نمایشگاه کتاب شاهد حضور پر قدرت نشر چشمه باشیم .
چه آرام به خوابی سنگین رفته ای و چه بی تفاوت از همه ی اتفاقات محیط اطرافت خفته ای.
چشمانت را بگشای و نگاه حسرت بارم را بنگر.
گاهی فارغ از هر مکان و زمان به تماشای روزهای خوش گذشته می نشینم و با تمام وجود غم نبودنت را حس میکنم.
هنوز هم یک نهال کوچک رو به زوالم ،بیدار شو که تن تبر خورده از جفای روزگارم دیگر توان بودن و ماندن را ندارد.
مرا در آغوش بگیر که بی تو عمریست دل مرده و خاموشم.
به حسابی میتوان گفت هیچکس در این کره ی خاکی شش دانگ از زندگیش لذت نبرده و نمی برد .
همیشه فکری و مسئله ای ذهن آدم ها را معطوف خود کرده .
شاه به آرامش گدا و گدا به پول داری شاه غبطه می خورد .
جوان ها به دنبال عشق گمشده ی خود و پیرها در حسرت برگشت به روزهای جوانی هستند حتی بنظرم کودکان هم از کودکی خود لذت نمیبرند و به دنبال زودتر جوان شدنند.حتی این پیشرفت های علمی هم نتوانسته کمک حال ذهن های عصیان آدمها باشد.
موضوع از چه قرار است نمیدانم اما شاید نفرین شده ایم .
از کی و به چه علت ...؟
امروز مرا به جرم انسانيت به صلابه كشيدند موجودات انسان نما
و چه سخت است در جايگاه حق بودن و سكوت كردن در برابر ناحق
آه اي زمين سرد ،
درخت يخ زده
و پرنده ي بي جان كنار پنجره
شما را به چه جرم اينگونه ...
غافل از اینکه پسرک در دلش طوفانی به پا شده .
پدری که برایش یک عمر قهرمان بوده حالا با شوخی ها و تمسخر همکاران پدرش برایش یک فرد ضعیف و معمولی جلوه می کند ![]()
آخر این چه فرهنگیست که تا بچه ای با پدرش (عمویش و یا دایی اش) دیده میشود دوستان آن فرد برای شوخی و یا ابراز احساسات با آن بچه به او میگویند "این باباته؟آدم قحط بود که این شده بابات؟"
بعد با خنده ای بلند از کنار این موضوع میگذرند غافل ازاینکه واقعا در دل آن بچه دلهره ای بوجود می آید که نکند پدرش آدم خوبی نیست و واقعا نباید به داشتن چنین پدری افتخار کند.
بد نیست قبل از اینکه هر عملی انجام دهیم کمی هم فکر کنیم.
(بگذاریم قهرمان زندگی هر فردی برایش همیشه قهرمان بماند)
باور کنید در بین آن همه رویاهای دست نیافته و خواسته های رنگاوارنگ نمیدانم کدام یک خواستنی ترین رویای من است و به کدام یک باید بگویم تو بهترین رویای دست نیافته ی منی
اما دوست دارم چشمانم را ببندم و بعد از چند دقیقه با صدایی که خیلی به گوشم آشنا نیست گفته شود : خوابی؟پاشو.
این قرص هایت را بخور تا قلبت نایستاده .
آخر 60 سالت شده است و باید بیشتر مراقب باشی!
فقط همین، آری این رویای من است ، سپری شدن روزگار با سرعت بسیار زیاد .
وقتی صدای خس خس نفسهایم مفهوم هنوز زنده بودنم را برایت تداعی نمیکند
وقتی تصویر لبخندهایت از ذهن فرسوده ام رخت بسته
وقتی گرمای دستانت به تن خسته ام جان نمی بخشد
وقتی ...
وقتی که چهار فصل زندگیم پاییز بوده و تو در بهاری دیگر نشسته ای
وقتی مسیر رفتنت با برفهای سرد و سنگین پوشانده شده
و وقتی هرچه بود ،گذشته
دیگر برایم غریبه ای
یعنی از آغاز تولد بشر ترس در وجودش نهادینه گشته.نمیدانم باید گفت ترس فطریست یا نه اما در ضمیر ناخودآگاه هر آدمی ترسی نهفته.ترس از خدایی که بخاطر زیرپا گذاشتن قواعد بازی روزگار تورا از بهشت
محرومت میکند تا ترس از راست گویی که ممکن است به ضررت گردد حتی در ادیان هم ترس شدیدا رخنه کرده تا جایی که دروغ که در هر دینی از آن به بدی یاد میشود در زمان مصلحت اجازه ی گفتنش جایز می گردد .
یعنی ترس از راست گویی به قیمت از دست دادن بخشی از آبرو و یا ثروت. ترسها غالبا از عوامل بازدارنده ی بشر بوده اند ترس از عبور از خطوط قرمز ،ترس از گفتن واقعیات ،ترس از بیان عقاید شخصی ،ترس از چشم دیگران افتادن ،... البته همیشه ترس ها بد نبوده اند گاها کمک حال بشر نیز بوده اند .
ترس از نزدیک شدن به حیوانات وحشی و ترس از ارتفاع و ...
اما با این اوصاف کاش در دل ما آدم ها هرگز ترسی وجود نداشت شاید جهان امروز عاری از خیلی کثافت کاری ها و مماشات های الکی میشد و دنیای واقعی پیرامونمان حجاب آلودی خود را از تن میزدود
شاید باید گفت از همان کودکی به آنچه که هستیم قانع نبوده ایم و خواسته ایم در کالبد نقشی دیگر قرار گیریم حتی برای دقایقی. شایدهم روزگار با این بازی ها مارا آماده میکرد برای بازی بزرگتری در دوران جوانی و پیری . 
آری این دنیا یک بازیست و ما به عنوان بازیگران این نمایش نامه ایم همیشه باید خوب نقشت را بازی کنی تا کارگردان روزگار از بازیت لذت ببرد .آمده ای دراین دنیا که این نقش ایی که به تو سپرده شده را بخوبی ایفا کنی اگر بازیگر حرفه ایی باشی میتوانی میان خودت و نقشهایی که برایت انتخاب کرده اند مرز بگذاری و اسیر نقشت نشوی.
باید همگام با نمایشنامه پیش بروی و در گریه ها و خنده ها در غصه ها و در شادی ها و در حوادث این داستان شریک باشی اما هرگز ذهنت را درگیر حوادث این داستان نکنی.اگر اینگونه بنگری آن وقت درمصایب و مشکلات نه آنگونه خم به ابروی می آوری که حتی به خودکشی فکر کنی نه درشادیهای روزگار آنگونه بشاش و شاد که از همه چیز فارق شوی.
آری باید دنیا را اینگونه دید خاله بازی دوران کودکی
یعنی تمام تلاششان را میکنند که به هر نحوی شده یعنی حتی از طریق گرفتن رشوه از اغنیا و ثروت مندان و دادن آن پول به فقرا تعادل سیستم زندگی بشری را بوجود بیاورند
در اطراف خودم با چندین نفر مواجه شدم که پول های آلوده به رشوه و شیرینی را از سازندگان ملک گرفته و آنها را به فقرا میدهند.
با این عمل کاملا مخالفم و آن را ریشه در دنیای کودکیمان و دیدن همین کارتون رابین هود میبینم .
بنظرم این کارتون جز اینکه خوب نشان دادن دزدی و پولشویی چیزی نبوده است .
عقده های نداری و فقیری نیز خود عامل این موضوع است .فرهنگ جامعه به سمتی رفته که با دیدن هر پولداری جامعه نسبت به او جبهه گرفته و حاضرند اموالش را به تاراج ببرند.
......................................................................
نمیدونم این تفکر کمونیستی هست یانه اگه نظر خودتون رو هم بگید خوشحال میشم.
پرستو با تنی خسته خانه هایی را میدید که آدم ها در کنار بخارهایشان مشغول خوردن غذای گرم هستن .
یادش آمد که وقتی دوستانش در حال مهاجرت بودند به او گفتند که زمستان سردی در پیش است و بهتر است که با آنها برود .اما او ماند
او به امید آدمها ماند و دلش را به آنها سپرد .حالا بر روی این شاخه ی سرد پاهایش یخ بسته است و
چشمانش کم کم روی هم می آید و ...
---------------------------------
* در این روزهای سرد به فکر کودکان کار و بی سرپرست و به یاد کارتن خواب ها و هر موجود زنده ای که در این سرما به کمک مان احتیاج دارند باشیم.
بسیاری از ساکنین تهران و حومه مهاجرین شهرستانی هستند که در استان و شهرستان خود دچار فقر اشتغال و در نتیجه فقر مالی مواجه اند .
لذا برای تامین نیازهای خود به تهران مراجعه و در کارگاه ها و یا کارخانجات و یا ادارات مشغول به فعالیت می باشند.
در خصوص هم خوانی درآمد و هزینه ها و مشکلات مالی وتفاوت فرهنگ ها و گاه تضاد های فرهنگی و دغدغه ها و مشکلات این شهر شلوغ و پر جمعیت مطمئنا بارها و بارها شنیده اید اما بزرگترین رنج این شهر شلوغ آلودگی هواست
آری ، تهران رکود زده است!
شهری که با میزان آلودگی بالا جزو اولین شهر هااز لحاظ آلودگی بوده و مبتلایان به انواع بیماری های تنفسی و سرطان های ریه در مقام اول قرار دارد.
حالا با این اوصاف باید از ساکنین این شهر پرسید آیا حقوق دریافتیان همان پول خونتان نیست ؟
متاسفانه با اینکه همه ساکنین این شهر از این موضوع مطلع هستند اما برای سلامتی خود و خانواده ی خود اصلا تلاش نکرده و از وسایل حمل و نقل عمومی به شکل بهینه استفاده نمی کنند.
لذا مطمئنا با این شرایط اگر تغییرات مثبتی بوجود نیاید بزودی باید منتظر بیماری های جدید و لا علاجی باشیم که این شهر را رکورد دار کفن و دفن مردگان خواهد نمود.

پاییز بهاریست که عاشق شده است ...