بند کفشهایت را محکم ببند. سفری طولانی در پیش داری. به کجا؟ به گذشته ی دور.
به زمانی که هنوز طفلی بیش نبوده ای و نیازمند به همه چیز و همه کس
دستان کوچکت نیازمند دستان محکم و پر صلابت پدرت بود و با هر اخم مادرت دلت فرو میریخت و با تمام وجودت از ناراحت کردنش رنجور میشدی.
خوش آمدی به گذشته ات.خوب نگاه کن. ببین چگونه هر حرف و هر کلام را بارها و بارها با تو تمرین میکنند تا تو نیز بتوانی لب بگشایی تا خواسته هایت را بگویی.
ببین برای راه افتادنت دستانت را میگیرند و همگام با تو تاتی تاتی می کنند.تب کرده ای و مادرت کنارت تا صبح پاشوره ات میکند.
بنگر که وقتی عروسک میخواستی و یا دوچرخه و یا ... چگونه زمین و زمان را بر سرت می آوردی و چگونه در پی خواسته ات می دویدنند.
بیا از این قسمت زندگیت رد شویم و به جوانیت برسیم. بنگر زمانی که به جهت تنبلی و درس نخواندنت آن بندگان خدا را مجبور کردی که تمام وجودشان را برای رفتنت به دانشگاه غیر دولتی خرج کنند و پدرت سه شیفت و کار می کرد و مادرت لقمه ی غذایش را جیره بندی میکرد.
وقتی که دانشگاهت تمام شد عاشق دختر همسایه شدی و محبت را در نگاه او دیدی و حالا انگار با آن دو رنج کشیده کاری نداری.چه بر سرت آمد از سفر گذشته ات خسته شده ای ؟پس حالا بنشین و استراحت کن .کمی تامل کن به آینده ات فکر کن، آینده ای که فرزندانت برایت خواهند ساخت .
میتوانی تحمل کنی نق زدن فرزندی که سالیان سال برایش زحمت کشیده ای و حالا که به کمکش احتیاج داری ، "یک لیوان آب را با هزاران بار اوف و خسته ام کرده ای" گفتن بخوری؟
به آینده ات رحم کن و به قلبهایی که شکسته ای که سرنوشت آن چه کرده ای را برایت به نمایش می گذارد.
------------------------پاورقی:-----------------------------------------------------------
روزی مادر خدا بیامرزم به یکی از اقوام گفت تو که اینقدر از مادرت گله میکنی از تو میخوام برای یک روز به نیابت نه ماه بارداری مادرت تخم مرغی را,با پارچه ای رو شکمت ببندی و تا فردا با خودت حمل کنی. اگر تا صبح آن تخم مرغ سالم موند اونوقت مختاری به گفتن هر حرف ناسزایی به مادرت .
تجربه ی جالبی بود .شمام تجربه کنید
آن دختر اکنون خوب قدر مادرش را میداند و عاشق مادرش هست...
