الان که خوب فکر میکنم دلیلی ندارد که او بخواهد لحظه شماری کند که کی روز تولدم است تا به من تبریک بگوید.
و اینگونه دیروز هم گذشت...
اینجا زمین است!
ساعت بوقت انسانیت خواب است.دل عجب موجود سخت جانی است.
هزار بار تنگ می شود، می شکند و میمیرد!
ولی باز هم می تپد برای دوست.
آدم هایی را دوست دارم...
همانهایی که بدی هیچکس را باور ندارند،همانهایی که برای همه لبخند دارند،همانهایی که بوی ناب آدم می دهند
و من باور دارم که تو از همانهایی...
دیروز در وبسایت دوست ،همکار سابق و برادر خوبم آقا مجید صادقی (www.neveshte.org)مطلبی در مورد خودم خواندم که مرا برد به گذشته های دور.
بقول هنرمندان سینما فلش بکی می زنم به گذشته
در سنی که هرکسی بخواهد از شما سوالیی بپرسد خواهد پرسید:دوست دارید در آینده چکاره شوید.
همه دوستانم آرزوی خلبان،دکتر،مهندس ویا استاد دانشگاه شدن را در سر می پروراندند اما من دوست داشتم کارمند شوم آن هم کارمند کمیته امداد!
یادم هست معلممان با همین موضوع انشائی داد وهمه دوستانم شغل های مورد علاقه ی شان را نوشتن اما من نمی دانستم که آیا باید بگویم که چه شغلی دوست دارم ؟یا نه!.
چون می ترسیدم اگر بگویم که کارمند کمیته امداد،دوستام بفهمند که من عضو خانواده ی امداد هستم و هزینه تحصیلم از طریق امداد پرداخت می شود.وقتی انشایم را خواندم همه به من خندیدند زیرا از هدف درونیم برای رسیدن به این منظور بی اطلاع بودند.
اما من تصمیم خود را گرفته بودم و همه ی تلاشم را انجام دادم ،گذشت و گذشت تا وقتی که بصورت افتخاری حاضر شدند که به مدت سه ماه با کمیته امداد همکاری کنم .آن زمان مشغول پروژه نقشه برداری در کردستان بودم که دست از کار کشیدم و عملا از آنجا اخراج شدم.برایم مهم نبود آینده چه میشود برایم فقط رسیدن به دروازه های امداد مهم بود بالاخره مشغول به کار شدم و 4 دوره سه ماهه در اردوگاه شهید مطهری چابکسربعد از آن 6 ماه بعنوان کمک کارشناس امور تربیتی اداره کل امداد استان و 1سال و نیم هم به عنوان مدیر درکانون دانشجویان امداد انجام وظیفه نمودم.
خیلی سخت است که هدفی را دنبال کنی اما وقتی به آن رسیدی ببینی که از آن ارزویی که داشتی فرسنگ ها فاصله داری .امداد سازمان مقدس و پاکی بود اما بعضی از مسئولینش درد کشیده نبودند و این موضوع عذابم می داد.فکر می کردم میشود همه موانع را آنگونه که درد کشیدگان میخواهند عوض نمود اما هرچقدر من و دوستان خوبم در امداد برای عوض کردن اوضاع تلاش کردیم موفق نشدیم.موفق نشدیم آنگونه که شایسته بود لبخندی را روی لبان نوجوانان و جوانان عضو خانواده ی امداد بنشانیم موفق نشدیم قوانین دست و پاگیر امداد را عوض کنیم
موفق نشدیم دید مسئولین امداد را نسبت به ولی نعمتانشان یعنی فرزندان خانواده امداد عوض کنیم و متوجه شان کنیم که خیلی لز نخبگان و دانشمندان و محققین جوان حال حاضر کشور از همین جوانان خانواده امداد هستند و نباید آنان را از بالا نگاه کرد و باید به آنان بها داد.
خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو
از آنجایی که این شعر را قبول نداشتم
امداد را برای همیشه ترک کردم
واین بود داستان جدایی من از عشقم!
برچسبها: کمیته امداد, کانون, عشق, جدایی
چقدر خوب میشد که آدمها همیشه حرفی برای گفتن داشته باشند.داستان در کنار هم بودن آدمها مثل در کنار کتاب بودن است.
هرچه زودتر ورق بخورند و به آخر داستان برسند غزل خداحافظی و کنار گذاشته شدن بیشتر و بیشتر گوش ها را می آزارد .وقتی که حرفی برای گفتن نداری آن وقت هست که میبینی چه زود فراموش میشوی.
قصه ی تنها شدن آدمها قصه ای از جنس هزار و یک شب است آنگونه که اگر کنیزکُ داستانش برای پادشاه به انتها میرسید حکم قتلش صادر میشد و فنا می گشت.
کاش همیشه حرفی برای گفتن داشتیم تا دوستانمان را از دست ندهیم و کنارمان نگذارند.
اما افسوس که ...
چند روز پیش که در تاکسی نشسته بودم مثل همیشه مسافران در حال تحلیل و بررسی اوضاع اقتصادی کشور بودند که یکی از آنها پرده از یک سر مخوف برداشت.
دسیسه ای به نام گوسفند اجاره ای!
گوسفن اجاره اینام مستعار کسی نیست .گمان نکنید که مانند خفاش شب و یا امثال آن است.بلکه در این شهر بزرگ و با تمدن! معمولا در زمان قدیم وقتی حاجی از مکه می آمد و یا عروس به خانه ی بخت می رفت گوسفند میخریدند و قربانی می کردند و بین فقرا تقسیم می شد.اما اکنون از روش گوسفند اجاره ای استفاده می شودبدین گونه که با قصاب صحبت می شود و از او خواسته می شود گوسفندی را که قراراست در کشتارگاه ذبح و در قصابی به فروش برساند را در مراسم آنها به ذبح رسانده و گوشتش را بفروشدو در ازای به ذبح رساندن آن گوسفند در مراسم مبلغی را دریافت نماید.به این روش قربانی کردن گوسفند می گویندگوسفند اجاره ای!
جالب بود مگه نه!!!
یادم نمی آید تاکنون چند بار شنیده ام " دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد"و نمی دانم چه اندازه ناراحت و یا عصبی شده ام ؛اما این بار ...
دیروز به خانه ی پسر دایی ام پژمان رفتم .ناگهان یادم آمد که اگر مادرم بداند که در کنار پژمان هستم ،خوشحال می شود. خواستم به او زنگ بزنم و بگویم که در کنار برادرزاده اش هستم تا اینقدر دل نگران من در شهر غربت نباشد.وقتی که زنگ زدم با صدای اپراتور تلفن همراه که می گفت: "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد "به خودم آمدم و تازه متوجه شدم که مادرم دیگر به تلفن نیازی ندارد و شاید روحش در همان حوالی کنارم بوده است.
روحش شاد
یادش همیشه جاویدان
هر قدر وانمود کنم دلخوشم ولی این جشن ها برای من آقا نمی شود
سلامتی و تعجیل در فرج آقا امام زمان صلوات
نکند تو فقط به گل آلودگی کفشهایت بیندیشی...
باور نمیکردم که داره راست میگه!
اون کسی بود که وقتی بچه بود؛تو خونه ی پدریش واسه خودش دبدبه و کبکبه ای و نوکری داشت بعد ها به عشق چندین سالش رسید و زندگی جدیدی رو شروع کرد زندگی از جنس نداری و فقر چون زندگیشون رو بدون حمایت دیگرون از صفر شروع کردند.کم کم اوضاع زندگیشون مناسب شد .بعد از فوت عشقش (همسرش) که در سن 31 سالگیش بود یکه و تنها همه ی بچه هاشو به دندون کشید
نذاشت که بچه هاش (5 تا بچه قد و نیم قد که بزرگترینش 11 سال و کوچکترینش 9 ماهه بود)به دست کفتار های گشنه بیفتن و یکه و تنها با همشون جنگید.
واسه اینکه بچه هاش گشنه نمونن خونه مردم کارگری می کرد ظرف و رخت میشست و آشپزی می کرد اما خم به ابروش نیاورد و نذاشت بچه هاش گشنگی و نداری رو حس کنن.
جنگید و جنگید تا اینکه دونه دونه بچه هاش بزرگ شدند اما خودش از درون به خاطر این همه تلاش خسته و شکسته شد انواع بیماری ها اومد سراغش.بعد از اینکه بچه هاشو به سر انجام رسوند خودشو آماده کرد واسه رفتن.انگار از خدا مهلت گرفته بود که تا وقتی بچه هاشو به سرانجام نرسونده ترکشون نکنه.
آره رفت! رفت و...
این سرگذشت زندگی مادرم بود. الان 19 روز که رفته پیش خدا
شاید وقتی وبلاگ دوستت ،عشقت و یا همسرت را میبینی به دنبال سر نخی از ارادت و علاقه اش به تو هستی و وقتی چیزی پیدا نمی کنی به همه ی دوست داشتنش و به همه ی عشقش شک می کنی. غافل از اینکه شاید او تورا در درون دل خود جای داده و نخواسته تو را از دل خود بیرون بیاورد و بر زبان جاری سازد.
بهتریتنم زبانم توان وصفت را ندارد.
به چشمانش چشم بند و بر دهانش پوزبند زدند تا نبیند و حرف نزند.
چه آشناست زندگی درشکه چی و اسبش!
برچسبها: درشکه چی و اسب
با تغییر شغلی که دادم از شهر و دیارم جدا شدم و به تهران آمدم.بماند که شغلم چه بود و اکنون چه است.می خواهم از حال و هوایم برایتان بگویم.اینجا تا دلتان بخواهد زیبایی و دل مشغولی دارد اما نه برای من و امثال من که در شهر های شمالی زندگی کرده ایم و زیبایی طبیعت خدا را دیده ایم.وقتی که در اینجا مشغول به کار شدم همکارانم در همان نگاه اول متوجه شدند که از شهرستان امده ام.نه بخاطر ظاهر و یا لهجه ،بخاطر رفتار و اخلاقم.به من می گفتند باید اینجا گرگ بود تا زندگی کرد و تو اینگونه نیستی تو پاستوریزه ای،(بگمانم منظورشان این بود که من میشم) البته قولش را هم به من دادند که به زودی یاد میگیرم رسم اینجا را(یعنی گرگ می شوم).نمی دانستم چه به آنها پاسخ دهم، باورم نمی شد که برای زنده ماندن در این شهر باید اینگونه بود .اما کم کم از طرز رفتار و کردار و خلق و خوی و صحبتشان با یکدیگر حس کردم که آنچه همکارانم می گویند درست است
هنوز به آب و هوای اینجا و به مردمانش عادت نکرده ام ، همه چیز اینجا برایم غریب و بی روح است
می ترسم صبح که از خواب بیدار میشوم و وقتی خود را در آیینه میبینم چهره ام شبیه گرگان این حوالی شود ولی خودم متوجه نشده باشم.
کمکم کنید همین میش باقی بمانم!!!
مرد نمازش را شکست و گفت:مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چرا این رشته را بریدی؟
مجنون خندید و گفت عاشق بنده ای هست و تو را ندیدم.تو عاشق خدایی و مرا دیده ای!!
عکاس مدام این جمله را تکرار میکند اصلا برایش مهم نیست که در وجودت حتی یک بهانه برای شادمانی نداری...
درد یک پنجره را پنجره ها می فهمند
معنی کور شدن را گره ها می فهمند
سخت بالا بروی ساده بیایی پایین
قصه تلخ مرا سرسره ها می فهمند
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن
چشمها بیشتر از حنجره ها می فهمند
صبح زود اولین روز بهمن با صدای خواهرم از خواب بیدار شدم که گفت ((خوابیدی؟ پاشو داره برف میاد جاده ترافیکه !دیر میرسی به محل کارتا!))
باورم نمیشد .آخر دیشب خبری از برف و باران نبود.
بالاخره راه افتادم،در مسیر می دیدم که دانش آموزان در حال رفتن به مدرسه هستند، برف بازیشان بسیار جالب و دلنشین بود اما دلم چرکین شد.یاد دانش آموزان فقیر روستایی ویا همان شهری خودمان افتادم که لباس مناسب و گرمی برای رفتن به مدرسه نداشتند.یاد کفش های سوراخ و پاهای کوچک یخ زدشان دلم را می آزرد.کاش وقتی لباس یا پوتین برای فرزندامان می خریم دل ما کمی بیاد بچه های فقیر همسایمان بیفتد کاش تا زمانی که اینجور بچه ها در شهرمان زندگی می کنند برف و باران جایی در این شهر نداشته باشد.
ما خدا را با خودسر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم ،ما به هم بد گفتیم ،
ما حقیقتها را زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم ،
روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم،از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟
او میدانست فاصله چه به روزمان خواهد آورد
صبح زود با دلی پر از دلتنگی به یه دوست که ادعامون می شد داداشیم پیام دادم .راستش اون داداششم ازم دلخوره، نمی دونم چرا اما مطمئنم دچار سوء تفاهم شده.بالاخره از رو دلتنگی زیاد بهش همون کله سحر پیام دادم که دلتنگتم .منتظر پیامش خیلی موندم تا اینکه جواب داد.
جواب داد شما؟
تو سرمای زمستون انگار یک پارچ آب سرد ریختن رو سرم .تنم لرزید.احساس تنهایی تمام وجودم رو گرفت.دوست داشتم هرگز احوالشو نمی گرفتم.بهش گفتم اگه منو از توی لیستت پاک کردی پس بهتره ندونی کیم.فهمید که منم .اما بهم دیگه زنگ نزد و اجازه داد تو سرمایی که تمام وجودم رو گرفته بود منجمد بشم .
ممنونم ...جون !
اگه بهت بد کردم ببخشید ! اما ...
تو مرا یاد کنی یا نکنی من بیادت هستم

