گرگ و میش

چه دوریم از هم و چه دلتنگ برای هم .

این را از صدای خسته یمان هم میتوان فهمید.

 خزان ، زندگیمان را پژمرد اما به انتظار مینشینیم برای بهاری دیگر.

آری میدانم  پای ثانیه ها و دقیقه ها سنگ شده و به آرامی به جلو حرکت میکند اما سرمای سرد با تجسم بهار زیبا قابل تحمل است .

به انتظارم بمان که دیدار نزدیک است.

ارسال در تاريخ 93/09/23 توسط محمد جواد
همیشه آزادی را در بالهای پرندگان می دیدم وقتی که بدون محدودیت به هرکجای این گیتی سرک میکشند و مرز ها آنها را در سیتره ی خویش نمیگیرند. تجربه ی روزگار به من ثابت کرد که هر موجودی هم میتواند آزاد و رها باشد و هم در بند و محدودیت.

مثلا آن پرنده ی رو شاخه ی درخت هم میتوانست از بدو تولد در قفسی که انسانها برایش ساخته اند زندگی کند و هرگز اینگونه بالهایش را نگشاید. آزادی همه موجودات علاوه بر کمی بخت و اقبال به تفکر و شعور و قدرت خویش وابسته بوده و انتخاب جور و سختی روزگار و یا رهایی از مشکلات تا حدود زیادی به نوع تفکر او به زندگی بستگی داشته است .

بحق با تغییر نگرش به زندگی بسیاری از مشکلات و محدودیتهایی که شاید خود برای خود ساخته ایم قابل حل است.

---------------پاورقی-------------------------------------------

همیشه به این موضوع فکر میکردم که شکارچی کبوتر وقتی کبوترانش را به سمت کبوتر غریبه پرواز میدهد تا اورا شکار کند چرا کبوتر های جلد شده اش به کبوتر غریبه نمی گویند که ما دامی هستیم برای در بند کردنت و فریب حیله ی پرواز دست جمعی ما و گندمی که در زیر پاهایمان گسترانیده شده را نخور.

یعنی آنها هم حاضرند که هم نوع خویش را به انسانی جبار بفروشند؟یا شاید هم کبوتر غریبه از این موضوع خبر دارد و حاضر است برای بدست آوردن دانه ای گندم آزادی خویش را رها کند.

ارسال در تاريخ 93/08/09 توسط محمد جواد

قوانین جنگل با  قوانین جوامع بشری  تفاوت چندانی ندارد .

همیشه آنکه پر زورتر بوده خورنده و آنکه ضعیفتر بوده خورده می شود.

گاهی باید جنگید و گاهی باید دل از آنچه که داشته ای بکشی و قدم در مسیر دیگری بنهی.

در هوای گرگ و میشی که تاریکیش به روشنی غلبه میکند افتادن در چاله ای که دیگران برایت ساخته اند محتمل تر است.

در این روزهای شدیدا گرگ و میشیم به دنبال چراغی میگردم

اما بنظر بیشتر از چراغ به نردبانی احتیاج دارم که از این گودال مخوف بیرون آیم.

پاورقی--------------------------------

روزگاری فکر میکردم که باید به دیگرون با تمام وجودم کمک کنم تا دیگرون هم با تمام وجود برام تلاش کنند .

شنیدم که این یکی از تفکرات گروه آنارشیسم بوده .اما حالا میفهمم که تفکر غلطیه

تفکری که در همون مرحله ی حرف مونده و کسی برای دیگری نیست .

ارسال در تاريخ 93/07/29 توسط محمد جواد
 

 

در کجای قانون مساوات خدا نوشته شده که یک کودک هرگز  آغوش پدر را نفهمد و همیشه طعم تلخ تنهایی و بی سرپناهی را باید بچشد و یا زنی درد بی همسری و بی سرپناهی را تا ابد به جان بخرد و یا در گوشه ای از جهان هرروز مردمانش شاهد کشته شدن عزیزانشان باشند و هر روز جنگ و ترس و ارعاب و تهدید روزیشان باشد و یا مردمان آفریقا در پیچ و خم زندگیشان با طعم تلخ گشنگی و بی آبی دست و پنجه نرم کنند و هر روز هزاران بار با آرزوی مرگشان شب را به صبح برسانند.چرا همه ی جنبه های مثبت حکمت برای از ما بهتران هست و طبقه ی ضعیف جامعه همیشه از حکمت خداوند سهم تلخی ها نصیبشان می گردد از این مساوات خدا و حکمت او سخت در عجبم. باید در آن لوح دست برد و با خودکاری قرمز نوشت: مساوات دروغی است برای توجیه نا عدالتی ها و استسمار مردم در کادویی مجلل و زیبا به نام حکمت خدا. البته میدانم به جرم این تصحیح باید جهنمی شوم و در طبقه هفتم جهنم خدای خویش در آن آتش داغ بسوزم اما خالقم اینگونه به من آموخته که هرگز به زور و تهدید افکارم را عوض نکنم

آری نباید  همه اتفاقات به نام حکمت خداوند تمام شود .

 ما انسانها دچار جبر جغرافیای شده ایم .شاید اگر در نقطه ای دیگر از این جهان به دنیا می آمدیم اکنون روزگارمان و پیشامدهای زندگیمان جور دیگری بود و شاید اگر خودکامگان عالم زندگی را برای هم نوع تلخ نمیکرند هرگز شاهد جنگ و خونریزی نمی بودیم .

شاید اگر فرهنگ جامعه ی ما جور دیگری بود  همسر و فرزند هرگز اینگونه تنها و بی کس نمی شدند و هزاران شاید دیگر که به دست خودمان قابل تغییر است ...


برچسب‌ها: استسمار, مساوات
ارسال در تاريخ 93/07/13 توسط محمد جواد
پاییز بهاریست که عاشق شده است ...

ارسال در تاريخ 93/07/03 توسط محمد جواد

بند کفشهایت را محکم ببند.  سفری طولانی در پیش داری. به کجا؟ به گذشته ی دور.

به زمانی که هنوز طفلی بیش نبوده ای و نیازمند به همه چیز و همه کس

دستان کوچکت نیازمند  دستان محکم و پر صلابت پدرت بود و با هر  اخم مادرت  دلت  فرو میریخت و با تمام وجودت از ناراحت کردنش رنجور میشدی.

خوش آمدی به گذشته ات.خوب نگاه کن. ببین  چگونه هر حرف و هر کلام را بارها و بارها با تو تمرین میکنند تا تو نیز بتوانی لب بگشایی تا خواسته هایت را بگویی.

ببین برای راه افتادنت دستانت را میگیرند و همگام با تو تاتی تاتی می کنند.تب کرده ای و مادرت کنارت تا صبح پاشوره ات میکند.

بنگر که وقتی عروسک میخواستی و یا دوچرخه  و یا ... چگونه زمین و زمان را بر سرت می آوردی و چگونه در پی خواسته ات می دویدنند.

بیا از این قسمت زندگیت رد شویم و به جوانیت برسیم. بنگر زمانی که به جهت  تنبلی و درس نخواندنت آن بندگان خدا را مجبور کردی که تمام وجودشان را برای رفتنت به دانشگاه غیر دولتی خرج کنند و پدرت سه شیفت و کار می کرد و مادرت لقمه ی غذایش را جیره بندی میکرد.

وقتی که دانشگاهت تمام شد عاشق دختر همسایه شدی و محبت را در نگاه او دیدی و حالا انگار با آن دو رنج کشیده کاری نداری.چه بر سرت آمد از سفر گذشته ات خسته شده ای ؟پس حالا بنشین و استراحت کن .کمی تامل کن به آینده ات فکر کن، آینده ای که فرزندانت برایت خواهند ساخت .

میتوانی تحمل کنی نق زدن فرزندی که سالیان سال برایش زحمت کشیده ای و حالا که به کمکش احتیاج داری ، "یک لیوان آب را با هزاران بار اوف و خسته ام  کرده ای" گفتن  بخوری؟

به آینده ات رحم کن و به قلبهایی که شکسته ای که سرنوشت آن چه کرده ای را برایت به نمایش می گذارد.

------------------------پاورقی:-----------------------------------------------------------

روزی مادر خدا بیامرزم به یکی از اقوام گفت تو که اینقدر از مادرت گله میکنی از تو میخوام برای یک روز به نیابت نه ماه بارداری مادرت تخم مرغی را,با پارچه ای رو شکمت ببندی و تا فردا با خودت حمل کنی. اگر تا صبح آن تخم مرغ سالم موند اونوقت مختاری به گفتن هر حرف ناسزایی به مادرت .

تجربه ی جالبی بود .شمام تجربه کنید

آن دختر اکنون خوب قدر مادرش را میداند و عاشق مادرش هست...

ارسال در تاريخ 93/06/11 توسط محمد جواد

در همه ی ادوار گذشته انسانها به قدرتی نامتنهایی و نیرویی ماورایی که آنها را از گزند تهدیدات و خطرات در امان نگاه داشته و در همه حال با آنها بوده است ایمان داشته اند.

این قدرت لایزال که گاه به چشم یک بت و گاه به چشم خدایان با گرایش های مختلف و گاه به شکل حیوانات و گاه به شکل خدایی واحد که نه زاده شده ی خلق خود بوده و نه هرگز دیده شده است همراه او بوده.

حال باید در خود بنگریم که ما چگونه خدایمان را باور کرده ایم.

 آیا او را همیشه و در همه حال خواسته ایم و یا بعد از هر مشکل و هر نقصانی به او ایمان آورده ایم.

بنگریم که خدایمان خدایی برای تمام  فصول هست

اطاعت از فرمان های او را به رسم بندگی پذیرفته ایم و یا ترس از دچار شدن به عقوبت عدم فرمانبرداریش ما را به اطاعت از او مجاب کرده است.

بنگریم که اگر بندگیمان بر اساس نیازهای روزمره متغیر  بوده، هرگز خود را بنده ی او ندانیم که این جز دروغ و ریا و خود پسندی چیزی نیست.

ارسال در تاريخ 93/04/14 توسط محمد جواد

آري ميگذرد

گاهي آنقدر تند كه هرگز متوجه ي رفتنش نمي شوي و گاهي آنقدر كند و كسل كننده كه به انتظار رفتنش مي نشيني

وقتي شاد و خنداني شروع ميكند به دويدن و وقتي غمگين و بغض كرده اي دوست ندارد كه از كنارت عبور كند اما باز ميگذرد ...

به تيك تاك ساعت گوش كن و به عقربه ي ثانيه شمار ساعت روي ميز نگاه كن. آري به جلو حركت ميكند و با هر تيك، خبر ازنزديك شدن به پايان مسير زندگيت مي دهد.

گمان مبر كه روزهايت تكراري است ودر حال سكون. سخت در اشتباهي .هرگز ديروزت مانند امروز نبوده، حداقل از بعد زمان!

  86400 بار عقربه ي ثانيه شمار به جلو حركت كرده آن هم بدون توقف. يعني86400 بار به مرگ نزديك شدي.

آري نميتوان ثانيه شمار روزگار را متوقف كرد. حالا كه به سمت مرگ پيش مي روي از لحظه لحظه ي اين ثانيه ها استفاده كن. از كنار مشكلات و دغدغه ها و از خطا هاي ديگران از بغض و كينه و حسد از هرچه كه تورا از خويشتن واقعي ات جدا ميكند، با لبخندي بر لب بگذر.

 شايد باطري ساعت عمرت به زودي تمام شود ...

ارسال در تاريخ 93/02/19 توسط محمد جواد

به سوگ نشسته ام

برای خود و برای همه ی باورهایم.

 برای دغدغه ها و غصه های گذشته ام

برای شادی ها و دلخوشی هایی که اکنون جز کابوس چیزی نیستند

تو هم لباس سیاهت را به تن کن و برایم فاتحه ای بخوان شاید  که آمرزیده شود هر آنجه که بر گذشته و میگذرد .

ارسال در تاريخ 93/02/16 توسط محمد جواد
برای درک بهتر هر موضوع بنظر باید از حائلی که اطرافت کشیده شده و یا خود برای خود کشیده ای بیرون آیی و از نمای بیرون به گودالی که در آن بودی به خوبی بنگری . باید گاهی به آن طرف خطوط قرمز هم فکر کنی و گاهی به آن سو بروی ، البته  همیشه عبور از خطوط قرمز  نیاز به شجاعت(جسارت) و  جراتی دارد که  گهگاه به قیمت از دست دادن جان هم خواهد بود .

گاه باید تمام تعصبات و دل خوشیهای زندگی را  کنار گذاشت  و برای درک واقعیات از نو و با دیدی جدید نگریست

 .آنگاه خیلی ا ز مسائل برایت حل خواهد شد و خیلی از مسائل دیگر برایت دغدغه ی روزهای زندگی نخواهد بود

 .باید مغز هارا هم مانند کمد های اتاق هر از چند گاهی غبار روبی کرد  و طبقه بندیشان نمود .مطمئنا بعد از این اتفاق با  کلی از زباله ها در ذهنت روبرو خواهی شد که جز دردسر برایت چیزی نساخته بودند  و تورا بیخود و بی جهت مشغول خویش ساخته بودند.

باید از نو شروع کرد بدون تعصب و دل مشغولی به چیزی یا کسی

ارسال در تاريخ 92/12/05 توسط محمد جواد
امروز در  روزنامه ی صبح خواندم که نوشته بود قفل  نشر چشمه  شکسته شد.

وظیفه ی خودم دانستم که به جامعه ی کنابخوانی و حقیقت جوی کشور تبریک عرض کنم  و امیدوارم امسال در نمایشگاه کتاب شاهد حضور پر قدرت نشر چشمه باشیم .

ارسال در تاريخ 92/11/24 توسط محمد جواد
زیبای خفته ی من

 چه آرام به خوابی سنگین رفته ای و چه بی تفاوت از همه ی اتفاقات محیط اطرافت خفته ای.

 چشمانت را بگشای و نگاه حسرت بارم را بنگر.

گاهی فارغ از هر مکان و زمان به تماشای روزهای خوش گذشته می نشینم و با تمام وجود غم نبودنت را حس میکنم.

 هنوز هم یک نهال کوچک رو به زوالم ،بیدار شو که تن تبر خورده از جفای روزگارم دیگر توان بودن و ماندن را ندارد.

 مرا در آغوش بگیر که بی تو عمریست دل مرده و خاموشم.

ارسال در تاريخ 92/11/23 توسط محمد جواد
اگر خوب به اطرافمان بنگریم  خواهیم دید  که  همه ی مردمان این دنیا به نوعی در گیر و دار باید ها و نباید ها هستند و عبور از  مشکلات و دغدغه ها بخشی از زندگی روزمره ی هر انسانی است.  

به حسابی میتوان گفت هیچکس در این کره ی  خاکی  شش دانگ از زندگیش لذت نبرده و نمی برد .

همیشه فکری و مسئله ای ذهن آدم ها را معطوف خود کرده .

شاه به آرامش گدا و گدا به پول داری شاه غبطه می خورد .

جوان ها به دنبال عشق گمشده ی خود و پیرها در حسرت برگشت به روزهای جوانی هستند حتی بنظرم کودکان هم از کودکی خود لذت نمیبرند و به دنبال زودتر جوان شدنند.حتی این پیشرفت های  علمی هم نتوانسته کمک حال ذهن های عصیان آدمها باشد.

موضوع از چه قرار است نمیدانم اما شاید نفرین شده ایم .

از کی و به چه علت ...؟

ارسال در تاريخ 92/11/17 توسط محمد جواد

امروز مرا به جرم انسانيت به صلابه كشيدند موجودات انسان نما

 

و چه سخت است در جايگاه حق بودن و سكوت كردن در برابر ناحق

آه اي زمين سرد ، 

       درخت يخ زده 

            و پرنده ي بي جان كنار پنجره

                       شما را به چه جرم اينگونه ...

ارسال در تاريخ 92/11/05 توسط محمد جواد
گفتند و خندیدند و گذشتند

غافل از اینکه پسرک در دلش طوفانی به پا شده .

 پدری که برایش یک عمر قهرمان بوده حالا با شوخی ها و تمسخر همکاران پدرش برایش یک فرد ضعیف و معمولی جلوه می کند

آخر این چه فرهنگیست که تا بچه ای با پدرش (عمویش و یا دایی اش) دیده میشود دوستان آن فرد برای شوخی و یا ابراز احساسات با آن بچه به او میگویند "این باباته؟آدم قحط بود که این شده بابات؟"

بعد با خنده ای بلند از کنار این موضوع میگذرند غافل ازاینکه واقعا در دل آن بچه دلهره ای بوجود می آید که نکند پدرش آدم خوبی نیست و واقعا نباید به داشتن چنین پدری افتخار کند.

بد نیست  قبل از اینکه هر عملی انجام دهیم کمی هم فکر کنیم.

(بگذاریم قهرمان زندگی هر فردی برایش همیشه قهرمان بماند)

ارسال در تاريخ 92/10/30 توسط محمد جواد
بزرگترین آرزوی زندگیم ؟

 باور کنید در بین آن همه رویاهای دست نیافته و خواسته های رنگاوارنگ نمیدانم کدام یک خواستنی ترین رویای من است و به کدام یک باید بگویم تو بهترین رویای دست نیافته ی منی

 اما دوست دارم چشمانم را ببندم و بعد از چند دقیقه با صدایی که خیلی به گوشم آشنا نیست گفته شود : خوابی؟پاشو.

 این قرص هایت را بخور تا قلبت نایستاده .

آخر 60 سالت شده است و باید بیشتر مراقب باشی!

 فقط همین، آری این رویای من است ، سپری شدن روزگار با سرعت بسیار زیاد .

ارسال در تاريخ 92/10/24 توسط محمد جواد
وقتی که چشمانت باران چشمانم را نمیفهمد

وقتی صدای خس خس نفسهایم مفهوم هنوز زنده بودنم را برایت تداعی نمیکند

وقتی تصویر لبخندهایت از ذهن فرسوده ام رخت بسته

وقتی گرمای دستانت به تن خسته ام جان نمی بخشد

وقتی ...

وقتی که چهار فصل زندگیم پاییز بوده و تو در بهاری دیگر نشسته ای

وقتی مسیر رفتنت با برفهای سرد و سنگین پوشانده شده

و وقتی هرچه بود ،گذشته

دیگر برایم غریبه ای

ارسال در تاريخ 92/10/22 توسط محمد جواد
زندگی بشری همواره با ترس همراه بوده است .

یعنی از آغاز تولد بشر ترس در وجودش نهادینه گشته.نمیدانم باید گفت ترس فطریست یا نه اما در ضمیر ناخودآگاه هر آدمی ترسی نهفته.ترس از خدایی که بخاطر زیرپا گذاشتن قواعد بازی روزگار تورا از بهشت محرومت میکند تا ترس از راست گویی که ممکن است به ضررت گردد حتی در ادیان هم ترس شدیدا رخنه کرده تا جایی که دروغ که در هر دینی از آن به بدی یاد میشود در زمان مصلحت اجازه ی گفتنش جایز می گردد .

یعنی ترس از راست گویی به قیمت از دست دادن بخشی از آبرو و یا ثروت. ترسها غالبا از عوامل بازدارنده ی بشر بوده اند ترس از عبور از خطوط قرمز ،ترس از گفتن واقعیات ،ترس از بیان عقاید شخصی ،ترس از چشم دیگران افتادن ،... البته همیشه ترس ها بد نبوده اند گاها کمک حال بشر نیز بوده اند .

ترس از نزدیک شدن به حیوانات وحشی و ترس از ارتفاع و ...

اما با این اوصاف کاش در دل ما آدم ها هرگز ترسی وجود نداشت شاید جهان امروز عاری از خیلی کثافت کاری ها و مماشات های الکی میشد و دنیای واقعی پیرامونمان حجاب آلودی خود را از تن میزدود

ارسال در تاريخ 92/10/21 توسط محمد جواد
با همان خاله بازی دوران کودکی یاد گرفتیم که بازیگر خوبی باشیم.

شاید باید گفت از همان کودکی به آنچه که هستیم قانع نبوده ایم و خواسته ایم در کالبد نقشی دیگر قرار گیریم حتی برای دقایقی. شایدهم روزگار با این بازی ها مارا آماده میکرد برای بازی بزرگتری در دوران جوانی و پیری .

آری این دنیا یک بازیست و ما به عنوان بازیگران این نمایش نامه ایم همیشه باید خوب نقشت را بازی کنی تا کارگردان روزگار از بازیت لذت ببرد .آمده ای دراین دنیا که این نقش ایی که به تو سپرده شده را بخوبی ایفا کنی اگر بازیگر حرفه ایی باشی میتوانی میان خودت و نقشهایی که برایت انتخاب کرده اند مرز بگذاری و اسیر نقشت نشوی.

باید همگام با نمایشنامه پیش بروی و در گریه ها و خنده ها در غصه ها و در شادی ها و در حوادث این داستان شریک باشی اما هرگز ذهنت را درگیر حوادث این داستان نکنی.اگر اینگونه بنگری آن وقت درمصایب و مشکلات نه آنگونه خم به ابروی می آوری که حتی به خودکشی فکر کنی نه درشادیهای روزگار آنگونه بشاش و شاد که از همه چیز فارق شوی.

آری باید دنیا را اینگونه دید خاله بازی دوران کودکی

ارسال در تاريخ 92/10/19 توسط محمد جواد
خیلی  از افراد به سبک رابین هود دوران کودکیمان زندگی میکنند .

یعنی تمام تلاششان را میکنند که به هر نحوی شده یعنی حتی از طریق گرفتن رشوه از اغنیا و ثروت مندان و دادن آن پول به فقرا تعادل سیستم زندگی بشری را بوجود بیاورند

در اطراف خودم با چندین نفر مواجه شدم که پول های آلوده به رشوه و شیرینی را از سازندگان ملک گرفته و آنها را به فقرا میدهند.

با این عمل کاملا مخالفم و آن را ریشه در دنیای کودکیمان و دیدن همین کارتون رابین هود میبینم .

بنظرم این کارتون جز اینکه خوب نشان دادن دزدی و پولشویی چیزی نبوده است .

عقده های نداری و فقیری نیز خود عامل این موضوع است .فرهنگ جامعه به سمتی رفته که با دیدن هر پولداری جامعه نسبت به او جبهه گرفته و حاضرند اموالش را به تاراج ببرند.

 

......................................................................

نمیدونم این تفکر کمونیستی هست یانه اگه نظر خودتون رو هم بگید خوشحال میشم.

ارسال در تاريخ 92/09/21 توسط محمد جواد
برف می بارید و پرستوی کوچک بر روی شاخه ای سرد به خود می لرزید .

پرستو با تنی خسته خانه هایی را میدید که آدم ها  در کنار بخارهایشان   مشغول خوردن غذای گرم هستن .

یادش آمد که وقتی دوستانش در حال مهاجرت بودند به  او  گفتند که زمستان سردی  در پیش است و بهتر است که با آنها برود .اما  او ماند

او به امید آدمها  ماند و دلش را به آنها سپرد .حالا بر روی این شاخه ی  سرد پاهایش یخ بسته است و

چشمانش کم کم روی هم می آید   و  ...

---------------------------------

* در این روزهای سرد به فکر کودکان کار و بی سرپرست  و به یاد کارتن خواب ها و هر موجود زنده ای که در این سرما به کمک مان احتیاج دارند باشیم.

ارسال در تاريخ 92/09/14 توسط محمد جواد
همانطور که می دانید

بسیاری از ساکنین تهران و حومه مهاجرین شهرستانی هستند  که در استان و شهرستان خود دچار فقر اشتغال و در نتیجه فقر مالی مواجه اند .

لذا برای تامین نیازهای خود به تهران مراجعه و در کارگاه ها و یا کارخانجات و یا ادارات مشغول به فعالیت می باشند.

در خصوص هم خوانی درآمد و هزینه ها و مشکلات مالی  وتفاوت فرهنگ ها و گاه تضاد های فرهنگی  و  دغدغه ها و مشکلات این شهر شلوغ   و پر جمعیت مطمئنا بارها و بارها شنیده اید اما بزرگترین رنج این شهر شلوغ آلودگی هواست

آری ، تهران رکود زده است!

شهری که با میزان آلودگی بالا جزو اولین شهر هااز لحاظ آلودگی بوده و مبتلایان به انواع بیماری های تنفسی و سرطان های ریه  در مقام اول قرار دارد.

حالا با این اوصاف باید از ساکنین این شهر پرسید آیا حقوق دریافتیان همان پول خونتان نیست ؟

متاسفانه با اینکه همه ساکنین این شهر از این موضوع مطلع هستند اما برای سلامتی خود و خانواده ی خود اصلا تلاش نکرده و از وسایل حمل و نقل عمومی به شکل بهینه استفاده نمی کنند.

لذا مطمئنا با این شرایط اگر تغییرات مثبتی بوجود نیاید بزودی باید منتظر بیماری های جدید و لا علاجی باشیم که این شهر را رکورد دار کفن و دفن مردگان خواهد نمود.
ارسال در تاريخ 92/09/02 توسط محمد جواد
اینگونه ننگرم

آری معتادم

معتاد نگاه و صدای تو

معتاد چشمان بی ریا و دستان بی منتت

باور کن اعتیاد آن قدر ها هم که فکر میکنی بد نیست .

تا خودت هم آلوده نباشی متوجه ی حال و روزم نخواهی بود

آری معتادم

بگذار تا برای همیشه آلوده ات باشم و وجودم با تو آرام گیرد.

بگذار  تا دنیای تنهاییم برای همیشه از وجودم رخت ببندد

بگذار تا ...

                                                                              تقدیم به همسر مهربانم

 

 

ارسال در تاريخ 92/08/27 توسط محمد جواد
من برای بازگشت پرنده های  مهاجر دلهره دارم

آن زمان  که درخت را به جرم کهنسالی دار زدند او هنوز به زندگی بخشیدن  امید داشت.

آن روز من رویای پرنده ای را دیدم  که خانه اش  ویران شد. حالا چه به روز پرنده های مهاجر می آید با جای خالی  یک دوست قدیمی؟

ارسال در تاريخ 92/07/30 توسط محمد جواد
 باز آمد بوی ماه مدرسه ، بوی بازی های راه  مدرسه

چند روزی هست که این شعر ورد زبانم شده و تا با خودم تنها میشوم ذهنم می رود به دوران کودکی ام

یاد روز اول مدرسه و دلتنگی برای مادرم .

البته بیشتر از اینکه دلتنگ مادرم باشم دلم به حالش می سوخت فکر میکردم که با آمدنم به مدرسه او تنهاست و حتما در خانه احساس دلتنگی می کند.

یاد بازی های کودکانه و یاد خواندن قرآن  و سرود سر صف و  یاد ناخن جویدن روز های شنبه ( ناظممون شنبه ها ناخن هارو نگاه می کرد)

یاد کرکری خواندن ها با همکلاسی ها و قرار گذاشتن بعد از مدرسه برای دعوا و ... (البته خیلی دعوا نمی گرفتم و بیشتر شاهد دعوای دیگران بودم)

یاد روزهای سرد کلاس و بخاری نفتی گوشه اتاق

یاد میز و نیمکت های چوبی سه نفره ، یاد معلم کلاس اول که بخاطر اینکه سوال همکلاسیم را جواب داده بودم با خط کش چوبیم خوب حالم را جا آورد.

یاد دغدغه ی دوران کودکی برای داشتن لباسی نو در زمان شروع مدارس و یاد زمانی که دل هایمان  واقعا روشن بود و پلیدی در آن  جایی نداشت

این  روز ها  به یاد کودکان روستاهای محروم و باران و سرما و کفش های پاره و آبریزش بینی و لباس های خیس هستم .

یاد نگاه های شرم سار پدران  و مادرانی که نمی توانند برای کودکشان لباس های  مناسب و کیف و کفش و دفتر و مداد نو بخرند و دیدن چشمان خیس کودکشان

کاش رسم دنیا جور دیگری بود

کاش کمی هم به فکر دلهای شکسته ی دیگران بودیم و اینگونه بی تفاوت از کنار مصائب و مشکلات دیگران رد نمی شدیم ....

ارسال در تاريخ 92/06/25 توسط محمد جواد
این نوشته رو از وبلاگ یه خانم برداشتم،به نظرم خیلی جالبه و از یک خانم بعید! حتما تا آخرش رو بخونید :یک وقت هایی فکر میکنم مرد بودن چقدر می تواند غمگین باشد. هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنی با پسوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دیکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند. و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند.ما هم برای خودمان خوشیم! مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره مان ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیره ی شرکت واردات رادیاتور باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تامین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزه مارا با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و نان استاپ توی جمع قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم. مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند وقت هایی که چکشان پاس نمیشود وقت هایی که جواب اس ام اس شب به خیر را نمیدهند وقت هایی که عرق کرده اند وقت هایی که کفششان کثیف است تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین. و ما موجودات کوچک شگفت انگیز غرغروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.بیایید بس کنیم. بیایید میکرفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، انقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است

ارسال در تاريخ 92/06/14 توسط محمد جواد
امروز که یک روز تعطیله اومدم سر کار .

هیچکی نیومده و من تنهای تنهام.

چقدر آرامش دارم و چقدر میتونم آزادانه به هرچه که دلم میخواد فکر کنم و لذت ببرم.

الان یه پرونده جلو چشامه که مالک پرونده برای خلافی ساختمانش یک و نیم میلیارد به شهرداری جریمه پرداخت کرده.

فکرشو بکن ! یک و نیم میلیارد.

با این پول چه کارا که نمیشد کرد.

حداقل میشد 50 تا دختر  یتیم رو واسش جهزیه گرفت  با 100 تا دانشجو رو از بدهی های شهریه دانشگاه خلاص کرد.یا پول درمان کلی آدم بیمار که نیاز به عمل فوری دارن و اما آهی در بساط ندارن رو پرداخت کرد. و یا چند تا مدرسه تو روستاهای محروم برای بچه ها ساخت و دلشون رو شاد کرد و یا ...

آخ اگه این پول رو داشتم ...

شما با این پول چه میکردی؟

 

ارسال در تاريخ 92/06/11 توسط محمد جواد
((الله الله الله الله الله الله الله الله الله هرچی ازالله میشه غیرالله نمیشه برای9نفربفرست به جون خودم فرداخبرخوبی بهت میرسه اگرکوتاهی کنی تا9سال بدشانس میشی برای نام خدااستخاره مکن حقیقت دارد))

این متن رو در نظراتی که برای یکی از دوستانم در وبلاگشون فرستاده بودند ،دیدم .

بعضی وقتها هم همچین متن هایی برای من پیامک میشه اون هم از طرف دوستانی که دارای تحصیلات عالیه هستند.

برام تعجب داره که باور دارند به این گفته ها.

اینایی که اینجور متن هارو میسازند از کجا میدونند که اگه کوتاهی کنم تا 9 سال بدشانس میشم  و ...؟

بنظرم  شرکت های مخابراتی با ساختن اینجور پیامک ها  از اعتقادات مردم ساده سوء استفاده میکنند و اندوخته های مالیشون رو افزایش میدن.

ارسال در تاريخ 92/06/06 توسط محمد جواد
سلام پدر .

بعد از 29 سال تصمیم گرفتم نامه ای برایت بنویسم.

هرگز با تو درد دل نکرده بودم، آخر مادر جای تورا پر کرده بود و نمی گذاشت غم دوریت قلبم را ریش ریش کند.

بیشتر از همیشه نبودنت را حس میکنم و دلتنگ تر از همیشه ام.با واژه پدر همیشه بیگانه بودم و هستم و از اینکه خود روزی  پدری برای فرزندم باشم هراسانم چون نه هرگز محبت و  دست نوازش پدر را حس کرده ام و نه هرگز پدر بودن را تجربه کرده ام امروز سالروز پر کشیدنت هست و بیشتر از هر  زمان دیگر بیادتم

جسته و گریخته هنوز از زبان مردم خوبیهایت را میشنوم و  به تو افتخار میکنم و خوشحالم که فرزند تو هستم و دوستت دارم.

خدایت بیامرزدت ...

ارسال در تاريخ 92/06/06 توسط محمد جواد
چند وقتی است که برای خودم دفتر و دستکی بپا کردم و حساب کتاب روزانه ام را انجام میدهم .هر روز به خودم 5 امتیاز برای برای شروع آوانس  می دهم.

اما شب ها قبل از خواب وقتی به حساب و کتاب آن روز  میرسم ، با کلی بدهی مواجه میشوم  .. هر چه  جمع میبندم منها میشود

دروغ و غیبت و فکر پلید نمره های منفی حساب دفتریم هست و افکار خوب و دلی آرام نمره های مثبت.

امیدوارم بتوانم شبی از این شبها در حساب کتاب دفتر اعمالم نمره ی منفی نبینم و از خودم کاملا راضی باشم ..

ارسال در تاريخ 92/06/03 توسط محمد جواد
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

اسلایدر